
تنت قافست و جانت هست سیمرغ ز سیمرغی تو محتاجی به سی مرغ حجاب کوه قافت آرد و بس چو منعت میکند یک نیمه شو پس به جز نامی ز جان نشنیدهٔ تو وجود جان خود تن دیدهٔ تو همه عالم پر از آثار جان است ولی جان از همه عالم نهانست تو سیمرغی ولیکن در حجابی تو خورشیدی ولیکن در نقابی ز کوه قاف جسمانی گذر کن بدار الملک روحانی سفر کن تو مرغ آشیان آسمانی چو بازان مانده دور از آشیانی چو زاغان بر سر مُردار مردی ز صافی گشته خرسندی بدردی چو بازان باز کن یک دم پر و بال برون پر زین قفس وین دام آمال چو بازان ترک دام و دانه کردی قرین دست او شاهانه کردی به پری بر ...
ادامه مطلب